امام صادق(علیه السلام) فرمودند: هنگامی که روز قیامت شود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خوانده می شود، پس حضرت در حالی که ردای قرمز پوشیده است، طرف راست عرش می ایستد. آنگاه ایراهیم (علیه السلام) خوانده می شود و در حالی که ردای سفید پوشیده، در طرف چپ عرش می ایستد. آنگاه فاطمه (صلوات الله علیها) همراه با زنان و مردان ذریه اش و شیعیان خوانده می شود، پس بدون حساب داخل بهشت می شوند؛ آن گاه منادی از بطون عرش از جانب پروردگار با عظمت و آن جایگاه رفیع ندا می دهد: ای محمد! بهترین پدر، پدر تو باشد، و او ابراهیم است. و بهترین برادر، برادر توست، و اوست علی بن ابی طالب(علیه السلام)؛ و بهترین فرزندان، دو فرزند تو هستند، و آن دو حسن و حسین (صلوات الله علیهما) اند؛ و بهترین جنین، جنین توست و او محسن (علیه السلام) است. بحارالانوار ج7 ص328

  • 39
  • 2219
  • 40028
  • 112775
  • بازدید روز :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کل :
دروس

درس تفسیر قرآن 89/12/04
مدرسه آیت الله خویی مشهد

چهار شنبه 4 اسفند 1389
 در ارتباط با آیات شریفه قرآن که مورد بحث بود آیات اعتقادی، فهرستی نسبت به مسایل توحیدی گفته شد. از فهرستی که به عرض رسید به مساله عدم سنخیت رسیدیم و گفتیم از آیات قرآن استفاده می شود که خداوند متعال با کائنات سنخیت ندارد منظور از سنخیت هم گفته شد یعنی اشتراک در حقیقت . از آیات شریفه قرآن در این مورد لیس کمثله شی مورد استفاده قرار گرفت . وضع شد آیاتی که در آن آیات مساله تسبسح حضرت حق مطرح است که معنای تسبیح همان منزه داشتن حضرت حق است از هر نقص و از هر نوع شباهت به شی و در این مورد روایات بسیاری هم در کتاب شریف توحید صدوق ، در کتایب شریف اصول کافی و در کتاب شریف بحار و دیگر مجامع حریثی هست. فکر می کنم حدود 10 حدیث قرائت شد که صراحت داشت بر اینکه آن چه در مخلوق هست در حضرت حق امکان ندارد و شباهتی بین حضرت حق و کائنات نیست بلکه کنهه تفریق بینه و بین خلقه کنهه مباینته ایاهم) از نظر روایی کاملا مطلب مشخص و یک مورد هم که در حدیث داریم ذات مقدس حضرت حق بائن است. لیس ببائن من خلقه آن بائن هم با قرینه مشخصی که گفتیم به این معنا می شود که یعنی از نظر مسافت این چنین نیست که مساله جدایی حضرت حق با کائنات مطرح باشد که فاصله مکانی نتیجتا.

 در هر حال روایت مشخص و بین بود در این مورد کتاب سنخیت عینیت بینونت که محصول درس های قم است که پنج شنبه ها در مدرسه آیه الله گلپایگانی مطرح می شد به تفصیل مسایل مربوط به مساله سنخیت مطرح شده و دلیل هایی هم که برای سنخیت از نظر عقلی و نقلی گفته شده است. آنجا هم آمده و دلیل های عقلی هم برای عدم سنخیت گفته شده . نسبتا در این مورد مجموعه جامعی است که مراجعه به آن کاملا در این بحث مناسب است آنچه به عرضتان امروز می رسد یک استدلال عقلی برای سنخیت و یک استدلال عقلی هم برای عدم سنخیت. بینونت و بینونیت. اما استدلال عقلی در جهت سنخیت که حضرت حق با کائنات اشتراک در حقیقت، که در معنای سنخیت گفتیم، و مقصود چنین است عباراتی هم خواندیم . از متون کتب فلسفه که همین مطلب در آن عبارات بیان شده؛ دلیلی که برای سنخیت از نظر عقلی گفته اند این است که بین علت و معلول باید تشابه باشد. بایستی بین آنها خصوصیتی خاصی، ربط خاصی، نسبت خاصی، تشابهی در کار باشد. بین هرچیزی که علت باشد با آنچه که می گوییم معلول است، علت، آنچه که موجب وجود شی است، و معلول هم که توقف دارد وجودش بر وجود آن شی آخر؛ که می شود علت.

 باید بین علت و معلول شباهت باشد، اگر چنانچه بین علت و معلول شباهت و تشابه نباشد لصدر کل شی من کل شی؛ بایستی جایز باشد هر چیزی از هر چیزی صادر شود . وقتی که لازم نباشد علت و معلول بینشان رابطه خاص و تشابه خاصی باشد اگر این طور نباشد( لازم نباشد) یعنی علت و معلول لزومی ندارد بین آنها خصوصیتی باشد. پس هر چیزی می تواند علت هر چیزی باشد؛ گندم می تواند علت پرتقال باشد ، جو می تواند علت خرما باشد و هکذا چون بین علت م معلول اگر رابطه لازم نشد پس هر چیزی می تواند علت هر چیزی باشد از اینکه می بینیم هر چیزی نمی تواند علت چیز دیگری باشد بلکه یک ربط خاصی هست نتیجه می گیریم که بین علت و معلول باید شباهت، خصوصیت، نسبت خاصی باشد باید سنخیت باشد و ذات مقدس حضرت حق که علت است و کائنات هم که معلول حضرت حق هستند به حکم این قاعده ای که باید بین علت و معلول سنخیت و تشابه خاصی باشد بایستی بین ذات حضرت حق و کائنات هم سنخیت باشد و الا نمی شود این کائنات را بگوییم معلول حضرت حق است. به تعبیر دیگر این مطلب مشخص است که کائنات معلول حضرت حقند و ذات مقدس حضرت حق علت کائنات است. پس این علت و معلول که حضرت حق علت و غیر حضرت حق همه چیز معلول برای حضرت حق، علت و معلول مشخص به حکم این قاعده که گفتیم بین علت و معلول باید یک رابطه خاصی ، یک سنخیت، یک تشابهی باشد تا این معلول از این علت صادر شود، و الا که اگر این چنین نباشد لصدر کل شیئ من کل شی . به حکم این قاعده که گفتیم نتیجه این می شود که بین حضرت حق و کائنات سنخیت باشد، و این قاعده است که از آن الواحد لایصدر منه الا الواحد گفته اند که البته این بخش آن مربوط به بحث ما نیست، لذا وارد نمی شویم که آن قاعده را تشریح کنیم و البته آن قاعده هم مخدوش است، و دو تا اشکال اساسی به این قاعده مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی دارد ولی مربوط به بحث ما نمی شود، و لزومی ندارد به این قسمت بپردازیم.پس تا اینجا یک استدلال عقلی برای لزوم سنخیت برای حضرت حق و کائنات به عرضتان رسید. تکرار کردیم باز هم به این صورت تکرار می شود که بین علت م معلول سنخیت لازم و الا لصدر کل شیئ من کل شی و ذات مقدس حضرت حق هم که با کائنات ، رابطه علیت و معلولیت دارد، پس بایستی این خصوصیت و تشابه باشد.

بالنتیجه سنخیت بین حضرت حق و کائنات قطعی استو پاسخ این استدلال است که ، استدلال در ارتباط با علل طبیعی که همان هم به آن بعضی اشکال دارند، و لی با توجه به اینکه از آن اشکال بعضی صرف نظر کنیم در علل طبیعی این مطلب مشکلی ندارد؛ یعنی مثلا آتش علت برای حرارت، این نار علت برای حرارت است که علت طبیعی است. یعنی علتی است که علیتش به ذات خود او و به طبیعت اوست و نه به اراده و مشیت، مشیت و اراده ای در کار نیست. در چنین موردی که علت، علت طبیعی است مثل همین موردی که عرض شد؛ اینجا مانعی ندارد که بگوییم بله علت و معلول بین آنها رابطه علیت برقرار که هست؛ باید یک تناسبس و تشابهی و بالنتیجه سنخیت لازم.

 در فواعل طبیعی این چنین است که به تفصیل گفتیم، دیگر تکرار نکنیم. در این مقام هستیم که یک دلیل عقلی برای سنخیت گفتیم برای اینکه بین حضرت حق و کائنات سنخیت است، دلیل عقلی اش را گفتیم به تفصیل هم گفتیم، که بین علت و معلول باید تشابهی باشد و الا لصدر کل شیئ من کل شی و بین حضرت حق و کائنات که علیت قطعی است؛ پس بایستی این خصوصیت باشد، و چون این چنین است پس فثبت سنخیت بین حضرت حق و کائنات.

 پاسخ آن را عرض می کنیم ؛ اگر علت علت طبیعی باشد همین طور است؛ مثل اینکه نار علت است برای حرارت و همین طور که بایستی بینشان سنخیت باشد چونئمعلول ولادت یافته از دل علت است، این است که بایستی این سنخیت باشد. وقتی که علت، علت موجده است؛ ولی اگر چنان چه علت طبیعی نیست، علت ، علتی است که فاعل بالاراده است، فاعل بالمشیه استو نه فاعل طبیعی، اگر فاعل بالاراده شدآن وقت است که خیر هیچ گونه تناسبی، سنخیتی، تشابهی بین علت و معلول لازم نیست بلکه این فاعل چون اراده اش اثر گزار است و موجود است اشیاء مختلفه متباینه آن هم در آن آنی ممکن است، که گفتیم قاعده الواحد هم که متکی است بر این استدلال که آن قاعده هم مخدوش می شود و لی حالا ما در این بحث هستیم. پاسخ این استدلال عقلی این شد که محمدوده این استدلال علل طبیعی است نه اینکه این استدلال عقلی به کلی درست است و تخصیصش می زنیم به علل طبیعی؛ چون قواعد عقلی تخصیص نمی خورد عمومیت دارد. خیر از اول محمدوده این قاعده ای که گفته شد علل طبیعی است؛ اما علل ارادی و فاعل بلاراده اصلا آن قانون آنجا جریان ندارد و از نظر عقلی لزومی نخواهد داشت بلکه او یفعل ما یشاء آنچه را هم که می خواهد اشیاء مختلفه متباینههیچ سنخیتی با او نداردکه ان شاالله در جلسات بعد استدلال هایی که برای سنخیت گفته شده بیان می شود . از این طرف استدلال عقلی برای عدم سنخیت، برای عدم سنخیت استدلال عقلی به این صورت است که حضرت حق واجب الوجود و غیر حضرت حق ممکن الوجود، حضرت حق که واجب الوجود است یعنی ذات مقدس اقتضاء وجوب وجود دارد.

غیر حضرت حق که ممکن است یعنی ذاتش اقتضاء وجود ندارد؛ ذاتش اقتضاء عدم ندارد که اگر اقتضاء وجود می داشت می شد واجب الوجود و اگر اقتضاء عدم می داشت می شد ممتنع الوجود ممکنی که غیر حضرت حق است. ذاتش ممکن است یعین وجوب وجود ندارد، عدم وجوب وجود در ارتباط با اوست، ذات مقدس حق که شد وجب وجود دارد ممکن که شد، عدم وجوب وجود دارد. بین وجوب وجود و عدم وجوب وجود تناقض است بین متناقضین سنخیت معنا ندارد. وقتی متناقضن شدند یکی وجوب وجود حضرت حق ، عدم وجوب وجود کائنات در نتیجه تناقض بین این دو حقیقت، بین دو حقیقتی که تناقض استاشتراک در حقیقت دیگر معنا ندارد.، سنخیت معنا ندارد این استدلال استدلالی است کهعدر ارتباط با مساله عدم سنخیت شد ، مگر اینکه کسی بگوید که این ممکن که می گوییم ممکن الوجود نه به این معنا است بلکه به این معنا ممکن و ممکن الوجود هستیم؛ کما اینکه تصریح به این جهت کرده اند. گفته اند نه ممکن الوجود به این معنا که شما می گویید اصلا وجود ندارد. همچنین چیزی نیست، همه چیز وجوب وجود دارد نه بالغیر، بالذات، بالغیرش که معلوم وقتی که ممکن الوجود تحقق پیدا کند می شود واجب الوجود بالغیر، نه اصلا نفی ممکن الوجود به معنای این عدم وجوب وجود بلکه گفته شده صحبت از ممکن الوجود از باب سرگرگرمی است که عین عبارتی است که باز در همان سنخیت، بینونیت آوردیم که در شرحی که بر فصوص است، به نان ممد الحکم ممد الهمم در شرح فصوص الحکم آنجا این چنین آورده اند؛ عبارتی را که می فرماین که در عبارت با مساله عرفانی از نظر عرفانی خضرت حق و موجودات بینشان آنچنان ربط خاصی استکه جز ذات مقدس حضرت حق که همه ربط با حضرت حق است؛ ولی همان که ربط با حضرت حق است نیز واجب و صحبت از ممکن الوجود از باب سرگرمی است مگر اینکه کسی ممکن الوجود را نفی کند و الا اگر چنانچه قرار باشد که واجبی باشد و ممکنی، این استدلال ، استدلالی است که عدم سنخیت را می رساند تا ان شالله استدلال های عقلی طرفین را عرض کنیم. کتاب آیات العقاید که حدود 40 آیه از آیات توحیدی و معاد بررسی شده و مجموعه جامعی است.
والسلام