عن موسى بن جعفر(علیه السلام) قال: و لا تأخذوا من تربتى شیئا لتبرکوا به فأن کل تربة لنا محرمة الا تربة جدى الحسین بن على علیهما السلام فأن الله عزوجل جعلها شفاء لشیعتنا و أولیائنا. حضرت امام کاظم(ع) در ضمن حدیثى که از رحلت خویش خبرى مى ‏دادند فرمودند: چیزى از خاک قبر من برندارید تا به آن تبرک جویید چراکه خودرن هر خاکى جز تربت جدم حسین(ع) بر ما حرام است، خداى متعال تنها تربت کربلا را براى شیعیان و دوستان ما شفا قرار داده است. منبع: کتاب جامع الاحادیث الشیعه، ج 12، ص533

  • 70
  • 1545
  • 42654
  • 115401
  • بازدید روز :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کل :
خاطرات

داستان معمم شدن

داستان معمم شدن خودم را بگویم، هنوز معمم نشده بودم ولی اصول مرحوم دکتر محمود شهابی را می­ گفتم. ایشان از علمای عصر خودش بود؛ کتاب هم در رشته ­های مختلف دارند و هرچه نوشتند از قوت بالایی برخوردار است، اصولی هم دارند. من آن­ وقت اصول ایشان را برای دو تا دانشگاهی می­ گفتم در مدرسه نواب. آنها کم کم به من گفتند تو که می­ توانی  اصول را بگویی ما هم دست و پا می­ کنیم استاد دانشگاه به صورت غیر رسمی بیا تدریس کن کم کم رسمی بشوی و دین را تقویت کنید آن­ جا بهتر می­ شود دین را ترویج کرد.
یک مقداری که خواندند در گوش ما، ‌یادم می­آید آستین یکی­شان را گرفتم و گفتم: این لباس­ شما متری چند است؟ گفت: متری دوازده تومان، گفتم: پالتوی من هم همین است؛ گفتم: دیروز چه خوردید؟ گفت: آبگوشت، گفتم: ما هم آبگوشت خوردیم. تا حالا پوشاک و لباس ما مثل هم است؛ پس فرقی ندارد خیلی حوزه یا دانشگاه، گفتند: بله ولی آینده. به آن­ها گفتم: کسی جمله خیلی خوبی به من گفته: قس ما سیَأتی عَلی ما مَضی یعنی آینده را هم به گذشته قیاس کنید همان که گذشته را تأمین کرده آینده را هم تأمین می­ کند.  خلاصه دوباره بعد چند روز آمدند و مطلب را پیگیر شدند من کم کم نزدیک بود بله را بگویم بروم در مسیر آنها.
در نزد مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی اشارات می خواندیم، اشارات می گفتند و البته اشکالاتی داشتند به آن. سه چهار مورد ایشان به من گفتند که بنشین با شما کاری دارم و هر مورد چیز فوق­ العاده­ ای شد. آقا سید محمود مجتهدی، ‌آقای موسوی درودی،‌ آقای حکیمی و... خودمان چند نفری بودیم؛ به من گفتند: بنشینید، دو تا اتاق توی هم بود؛ رفتند در اتاق دیگری. یک عبای زرد رنگ را آوردند برای من و گفتند: این برای من زیادی است برایم آوردند، گفتند: بلند شو. بلند شدم سپس عبا را انداختند روی دوشم و گفتند: عبایت را برنداری، آن دو تا دانشگاهی را هم عذرشان را بخواه، دیگه آب بود و آتش. بعد هم چقدر خوشحال شدم، اصلا جای مقایسه نیست. آن­ها هم جای خودش محفوظ است ولی سطوح  ارزش فرق می ­کند. 
کلمات کلیدی : آیت الله سیدان / خاطره /
مطالب مرتبط
نظرات
captcha