امام صادق ‏علیه السلام: قَسَمَ رَسولُ اللَّهِ‏صلى الله علیه وآله الْفَی‏ءَ فَأصابَ عَلِیّاً أرضٌ فَاحتَفَرَ فِیها عَیناً فَخَرَجَ مِنها ماءٌ... فَقالَ: هِیَ صَدقَةٌ بَتّاً بَتْلاً فی حَجیجِ بَیتِ اللَّهِ و عابِرِ سَبیلِهِ لاتُباعُ و لاتُوهَبُ و لاتُورَثُ؛ پیامبر خدا غنایم را تقسیم كرد. قطعه زمینى به على رسید. على در آن زمین چشمه‏اى حفر كرد و چشمه به آب رسید... حضرت فرمود: «این صدقه (و وقفى) است كه آن را به طور قطعى (از ملك خویش) جدا كردم و به حاجیان خانه خدا و در راه‏ ماندگان حجّ، مخصوص گردانیدم؛ نه فروختنى است، نه بخشیدنى و نه ارث بردنى. تهذیب الأحكام، ج‏9، ح 148

  • 92
  • 2924
  • 23394
  • 96141
  • بازدید روز :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کل :
خاطرات

داستان معمم شدن

داستان معمم شدن خودم را بگویم، هنوز معمم نشده بودم ولی اصول مرحوم دکتر محمود شهابی را می­ گفتم. ایشان از علمای عصر خودش بود؛ کتاب هم در رشته ­های مختلف دارند و هرچه نوشتند از قوت بالایی برخوردار است، اصولی هم دارند. من آن­ وقت اصول ایشان را برای دو تا دانشگاهی می­ گفتم در مدرسه نواب. آنها کم کم به من گفتند تو که می­ توانی  اصول را بگویی ما هم دست و پا می­ کنیم استاد دانشگاه به صورت غیر رسمی بیا تدریس کن کم کم رسمی بشوی و دین را تقویت کنید آن­ جا بهتر می­ شود دین را ترویج کرد.
یک مقداری که خواندند در گوش ما، ‌یادم می­آید آستین یکی­شان را گرفتم و گفتم: این لباس­ شما متری چند است؟ گفت: متری دوازده تومان، گفتم: پالتوی من هم همین است؛ گفتم: دیروز چه خوردید؟ گفت: آبگوشت، گفتم: ما هم آبگوشت خوردیم. تا حالا پوشاک و لباس ما مثل هم است؛ پس فرقی ندارد خیلی حوزه یا دانشگاه، گفتند: بله ولی آینده. به آن­ها گفتم: کسی جمله خیلی خوبی به من گفته: قس ما سیَأتی عَلی ما مَضی یعنی آینده را هم به گذشته قیاس کنید همان که گذشته را تأمین کرده آینده را هم تأمین می­ کند.  خلاصه دوباره بعد چند روز آمدند و مطلب را پیگیر شدند من کم کم نزدیک بود بله را بگویم بروم در مسیر آنها.
در نزد مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی اشارات می خواندیم، اشارات می گفتند و البته اشکالاتی داشتند به آن. سه چهار مورد ایشان به من گفتند که بنشین با شما کاری دارم و هر مورد چیز فوق­ العاده­ ای شد. آقا سید محمود مجتهدی، ‌آقای موسوی درودی،‌ آقای حکیمی و... خودمان چند نفری بودیم؛ به من گفتند: بنشینید، دو تا اتاق توی هم بود؛ رفتند در اتاق دیگری. یک عبای زرد رنگ را آوردند برای من و گفتند: این برای من زیادی است برایم آوردند، گفتند: بلند شو. بلند شدم سپس عبا را انداختند روی دوشم و گفتند: عبایت را برنداری، آن دو تا دانشگاهی را هم عذرشان را بخواه، دیگه آب بود و آتش. بعد هم چقدر خوشحال شدم، اصلا جای مقایسه نیست. آن­ها هم جای خودش محفوظ است ولی سطوح  ارزش فرق می ­کند. 
کلمات کلیدی : آیت الله سیدان / خاطره /
مطالب مرتبط
نظرات
captcha